
اینه را به دست گرفت و به خود نگاهی انداخت در میان گذشته و حال و اینده محصور شده بود.
نمی دانست کدام را انتخاب کند و نمیدانست اصلا باید برود یا نه.
میدانست اگر بماند دنیا به همین روال خواهد گذشت عده ای بر سر نام می جنگند و عده ای برای نان.
اما لا اقل می دانست چه اتفاقی میخواهد بیفتد و به همین دلخوش بود.
ولی اینده دنیایی بود مملو از ابهام و تصورات گنگ.
اما میدانست جایگاه خوبی خواهد داشت.
واجبات و مستحبات را مکرر به جا می اورد و دلش از عشق حق لبریز بود .ایمان قوی هم داشت.
و همین کافی بود برای جایگاهی حسنه در جهانی جاوید.
لحظه ای در خودش گم شد و در پی " من " رفت ،منی را که سالها با ان زیسته بود.
به دنبال خودی می گشت که همواره ان را به همراه داشت.
کودکی و نوجوانی همیشه من بود و تحمل حضور دیگری در کنارش برایش تصوری غیر ممکن بود.اصلا به همین دلیل هم بود که عشقش به فرجام نرسید و با وجود اصرار خانواده باز هم تمایلی به ازدواج نداشت چون فقط " من "بود.
کم کم خاطرات گذشته برایش مرور می شد .انگار این آینه جادو می کرد.ماشین زمان نبود که او را به سفر زمان ببرد و این اینه " خود "را نشان میداد.خودی را که سالها به پوچی گذرانده بود و با غرور فریاد می کرد من از بهترین بندگان خدایم.
یک آن به این فکر کرد که چرا زندگی میکند؟اصلا ان یگانه چرا جهان و انسانی را خلق کرده است؟هدفش چه بود؟
در این 20 و چند سال به چه امیدی روزگار گذرانده است؟
به پوچی رسیده بود.
یک ان به اینده فکر کرد به اینده ای که بوی خون و خاک در ان موج میزد.
خاکی از جنس وطن و خونی از بدن "خود".
گذشته را پست و تب الود می دید..
پشت سر گذشته های بی هدف
رو به رو لشکر ارزو به صف
دلش هوایی شده بود.
انگار حادثه ای عظیم در حال وقوع بود.
برایش قابل ادراک نبود که ممکن است حادثه در گوشه ای هم که او کز کرده بود موفق به اتفاق شود.
از طرفی هم میترسید معجزه بیاید و چشمان این " من "بی مقدار در خواب غفلت به سر برد.
چه واژه بی معنی و مضحکی " من ".دیگر من نبود دیگر حضور دیگری هم برایش کم بود به خدای گفت:
خدایا!
من فقط من بودم ، منو آدم کردی
اما این بار با دفعات گذشته فرق داشت،این بار دیگر هوا و هوس نبود،این بار حادثه ای در حال وقوع بود.
شبانه از خانه خارج شد و برای بار اخر نگاهی به شهر انداخت شهری که در خون ارمیده بود.
دیگر از " من "منزجر بود.دیگر "دیگران" شده بود.
به محل عملیات رسید.خواست جلو برود اما چیزی کم بود.
تازه می فهمید ایمانی که در گذشته مدعی داشتنش بوده است چه قدر پست و بی مقدار است.
"یـــا فـــاطـمـــه"
این صدایی بود که برای بار آخر از او شنیده شد.و این نام متبرکی بود که برای بار اخر در پیشانی او دیده شد.
صبح روز بعد دیگر اثری از او نبود.
تنها یادگاریش را سربندی تشکیل میداد که روی ان یا فاطمه حک شده بود.
یاد تمام جاویـــــد الاثرهای خطه خرمشهر ؛
در سالروز پیروزی "من" هایی از "خود" گذشته بزرگ و گرامی.
گاهی اوقات زبان در برابر جفای روزگار قفل میشود.
در برابر آسمانی که می بارد به نوحه سنگ،
و در برابر سنگی که گریه میکند به سرخی خون!
در برابر مردمی که می نالند از جهل و نادانی!
و در برابر طاهره ای که دست بلند میکند به دعای مرگ خویش!
ای راضیه به رضای خدا!
هنوز هم وقتی از شیشه تلویزیون قبرستان بقیع را نظاره گر میشوم،
چشمانم در جستجوی مقبره نورانی ات دریا میشوند،
دریایی مغروق در قطرات اب!
و هنگامی که میخواهم اذن ورود اشک را به گونه صادر کنم به خود نهیبی میزنم
و از فروریختن بارانی به زلالی عشق تو منصرف میشوم!
مگر علی همسر دختر نور،به زینب و حسن و به مصیبت دیده ات حسین،نگفت که اشک نریزید
و ان ها غم از دست دادن مادری فراتر از مهربان های دنیا را در خود فرو نشاندند؟
من صبر میکنم صبر به ندیدن مقبره ی نورانی ات!
ای پوشیده از نور!
انقدر صبر میکنم تا بعد از سالها پسرت عالمی را منور کند و قبر مادرش را بر شیعیان حقیقی اشکار سازد!
یا فاطمه الزهرا!
انـــــــــــی احبـــــــــــک.
از دوستان عضو درگروه اندیشه حلقه وب شبکه جوان خواهشمندیم این کد را در بالاترین قسمت ویرایش قالب خود قرار دهند.
(این کد در وبلاگ فرکانس برتر موجود می باشد)
این پست تنها به دلیل سپاسگذاری از زحمات سید حسین حسینی نگاشته شده است.
در ۲۴ آذر ۸۵ روزی به عنوان روز ارتباطات و روابط عمومی در تقویم ها و مناسبتهای کشور منظور و این مناسبت از سال ۸۶ در تقویم ها ثبت گردید که پیش از این ۲۷ اردیبهشت تنها به عنوان ارتباطات نام گذاری شده بود.
داشتن روابط عمومی خوب سخته خصوصا اگه در رسانه ای به وسعت رادیو و در شبکه ای با عنوان جوان مشغول به کار باشی.سخته که با افراد مختلف از اقشار متفاوت ارتباط برقرار کنی و بتونی کم و بیش نظر همه رو جلب کنی.جدای از این کار سخت که مدیری لایق به خوبی قادر به انجامش هست، برقرای ارتباط با حلقه ای به وسعت وب بود.برقراری ارتباط با افرادی از جنس دل که به عشق تسنیم قلم میزدند.
۲۷ اردیبهشت را با عباراتی کلیشه و البته قشنگ به برترین روابط عمومی در رسانه های داخلی(و انشاءالله در اینده داخلی و خارجی)تبریک می گم.
یاور کامنتی!
بدینوسیله اینجانب ارزو مند است چه در عرصه روابط عمومی چه در خبر و چه در سفر و چه در گویندگی ساعت ۲۵ همواره موفق و موید باشید.
حرف اخر:
دریای بزرگ دور
یا گودال کوچک آب
فرقی نمیکند
زلال که باشی اسمان در توست.
وبلاگ هیئت مدیره حلقه وب هم در این رابطه و ضمن معرفی مدیران گروه های مختلف به روز شد.
از امروز به بعد اگه پیشنهاد و انتقادی در این باره دارید با ما درمیون بگذارید.
سبک و سیاق این وبلاگ هم از تیر ماه عوض میشه.
منتظر ترکاندن تغییر و تحول در:
حلقه وب
گروه جوان و اندیشه
و این وبلاگ
باشید.

