تبليغاتX
تا انتها حضور

تا انتها حضور

 

دختر باران
زاده پاییز
عاشق برگ ریز
از آرزو لبریز
با شعار
خواسته ها دور نیست.

عاشق رفتن
با گام محکم
و در آخر
حتما رسیدن.

چشمان قهوه ای
موهای مشکی
جسور و گستاخ
گستاخ ز نادانی
از روی جوانی
مغرور و شاداب
مغرور به توانایی
اعتماد به نفس عالی.

ساده و صادق
از دروغ عاجز
دل و زبانی
یک رنگ و ساده
ساده تر از ساده.

یا ، بی درنگ
بی تامل و رنج
از چیزی یا کسی
خوشم می اید
دوستش میدارم
یا نمیدارم
دوست داشتن من
دلیل نمیخواهد.

راحت میگریم
راحت میخندم
احساساتم را
به بند نمیبندم.

شعر میپسندم
فروغ و فریدون
سهراب و شاملو
حافظ و مولانا
حتی
ایرج میرزا.

اگر نداشته باشم هیچ
خرسندم ز یک چیز
اندیشه ام جاریست
همچو یک پرتو
رو به سوی نور
نوری در افق
ناشی از امید.

عاشق بالایی
همدم تنهایی
خدای متعالی
مبدا زندگانی.

امیدم به سویِ
چهره ام به رویِ
آسمانِ قلبم
محلِ طلوعِ
خدا و لبخند.

rs.yasini@yahoo.com

 

موضوعات
طبع منظوم
رمضان نامه

 

پیوندهای روزانه
امواج بیگانه روی موج رادیو جوان؟
حق رای میخوایم،یالا!
تیغ سانسور صدا و سیما چه کسانی را نمیبُرد؟
پیروزی اوباما،نشانه ظهور امام زمان!
چرا شهر.ند امروز توقیف شد؟
صدا،نور،دوربین،قربة الی الله!
رادیو نمایش؛جذاب ترین رادیوی ایران
نمایشهایدکه و باید رفت اخر هفته از رادیو جوان پخش میشوند
هفت اسمان تا خدا را در شبهای قدر از رادیو جوان بشنوید
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

 

مطالب اخیر
بوی کودکی و در خود فشردگی !
نویسندۀ مصری و کورش بی تربیت !
کاشت،داشت...برداشت؟!
یک سبد حرف نگفته...
لحظه ای غفلت...
وقتی شبیه پارادوکس میشوم...
...
یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بربخورد...
لطفاً گوسفند نباشید...!

بوی کودکی و در خود فشردگی !

 

۱- دیروز جایتان خالی با دوستان سوار ماشین بودیم و کامیونی جلوی ما ویراژ میداد. ایشون خیلی هم تمیز بودند و دود میکردند در حد همان لالیگا ! نتیجه اینکه ما نیز قصور نکرده و خودشان ماشینشان و کلیه متعلقات و مربوطات را مورد لطف قرار دادیم و کلی آرزوی خوش نثارشان کردیم ! بعد از دقایقی نظرمان به جملۀ پشت کامیونی شان  جلب شد :   " خودتی "        !!

2 – رفته بودم دنبال خواهرم در همان دبستانی که روزی خودم پشت میزهایش مینشستم ، بوی کودکی ام در همه جای مدرسه پیچیده بود ...  بهترین دوست هایم هنوز همان دوستان دوره دبستانم هستند فقط حیف که همه ، کودکیهایمان را در همان مدرسه جا گذاشته ایم ، زود بزرگ شدیم...زود تر از آنکه بفهمیم چگونه گذشت ...

3 – بعد از یک هفته درگیری با پ.ن پست پیش به این رسیدم البته درست تَرَش با افعال مضارع می باشد : من زنده بودم اما / انگار مرده بودم / از بس که خویشتن را / در خود فشرده بودم ... راستی دل تنگی هم بد دردی میباشد ها !

 

 

چهارشنبه 20 آبان1388 |

 

نویسندۀ مصری و کورش بی تربیت !

روز اول که سر کلاس پای بحث باز شد خطابم فرمودند کفر نگو کافر! و از همان روز به ظن خودشان شدیم خوش فکر توانمند اما کافر! و بلا نسبت گاو پیشانی سفیدی گشتیم در حد لالیگا !

از همان روز اول هم فرمودند بحث سیاسی نداریم بی تربیت ها!اصلاً چه معنی میدهد در جامعه ای که ولایت مطلقۀ فقیه برجاست بحث سیاسی داشته باشیم؟! در چنین جامعه ای یعنی سیاست همه اش همان است که رهبر میگوید و هیچ کس حق ندارد حتی راجع به آن بحث کند،چه رسد به اینکه مخالف هم باشد نعوذ بالله!

 البته آن موقع برای بنده سوال پیش آمده بود که وقتی رهبر خودش میگوید میتوانیم بحث سیاسی کنیم چرا نباید بکنیم و گناه کبیره است؟! اما ترجیح دادیم نپرسیم چون برای جلسۀ اول زیادی بندۀ خدا را حرص داده بودیم و نگران سلامتشان بودیم،چرا که قبلش هم گفته بودند شما اصلاً شبها پا شده اید نماز شب بخوانید و در دل شب اشک بریزید که انا عبدک الضعیف؟هر گاه این کارها را کردید یعنی خدا و خدایی خدا را قبول دارید و ... و خب طبیعتاً ما هم نمیتوانیم در مقابل چنین حرفهایی صبر و سکوت پیشه کنیم دیگر!...

بگذریم...امروز هم تلمذ کردیم و تعلم دیدیدم که جبران خلیل جبران مصری میباشند و چون اندیشه هایشان با اندیشه های ایشان در تضاد است مثل خودمان آدم بی تربیتی هستند! و ایشان قیچی دست ما دادند و گفتند جملات دو زبانۀ آن جناب را از سمت راست فابریانای خوشگل آبی مان ببریم وگرنه نمره ای به ما تعلق نمیگیرد ! گفتنی است ما نیز به سادگی کوتاه نیامدیم و به قول نیما دهقانی کرممان را ریختیم و مشعوف گشتیم...

حالا اینها هم به کنار...جالب وقتی است که کوروش یا کورش را نیز بی تربیت می شمارند و میگویند مگر ما خودمان امام خمینی و رهبر نداریم که از او حرف میزنید؟ یعنی اینقدر بدبخت شده ایم؟درست است ایشان ایرانی میباشند اما خیلی ایرانی نیستند و  به ما ربطی ندارند و  من اصلاً این آقا را قبول ندارم...ایشون مسلمان نبوده اند که! حالا ما هر چه بگوییم به جان خودمان اوشان در دورۀ ایران باستان و پیش از اسلام بوده اند فایده ندارد که ! ما باز هم به قول همان نیما دهقانی کرممان میگیرد و میگوییم خب حرفهای رهبر و امام را زیاد شنیده ایم و میشنویم..ما گفتیم به حرفهایی بپردازیم که کمتر شنیده شده اند و بسیار نغز میباشند...به قول نیما دهقانی کرممان موثر واقع شده باز سرخ میشوند و آمپرشان بالا میرود که چه کند با از دین خارج شده و غرب زده ای چون ما...

از آنجا که به قول همان نیما دهقانی از تاثیرات به سزای کرممان لذت میبریم و دچار فزونی کرم میگردیم قصد داریم در جلسات بعدی از دکتر شریعتی،دکتر سروش،و عزیزانی از این دست سخن به میان آوریم و کلی خوش بگذرانیم...

خارج از شوخی دلمان برای دانش آموزان و دانشجویان میسوزد اساسی...یعنی کسی هم دلش برای ما میسوزد؟!

 

پ.ن: مامان جانمان دیروز فرمودند تو نه زنده ای نه مرده...از دیروز درگیر همین یک جملۀ بدون فعل گشته ایم اساسی!

چهارشنبه 13 آبان1388 |

 

 

 

زندگی ؛ نقطه سر خط

                            بی وفایی شده عادت...

 

 

*حال همۀ ما خوب است ، اما تو باور مکن ...

 

 

دوشنبه 13 مهر1388 |

 

کاشت،داشت...برداشت؟!

واژه ها را یک به یک مرور میکنم،جز مشتق "خستگی" هیچ کدام مناسب حال من نیستند،اما دیگران میگویند تنها تو را با "پشتکار" میتوان وصف کرد! البته نمیدانم از وجوه دیگر این پشتکار مطلع هستند یا خیر؛ این همان پشتکاری است که همیشه از همان بچگی در مراحل کاشت و داشت بوده و هست،اما وقتی پای برداشت میشود ماحصل کار به دیگران میرسید و میرسد! این همان پشتکاری است که همیشه در متن بوده و هست،نه مثل برخی که تنها در زمان میوه و ثمره به متن می آیند! از این ناراحتم که حالا که زمان برداشت رسیده است نمیشود که  باشم،بیشتر نمیخواهند و نمیگذارند که باشم!

دیگر خیلی خسته شده ام! یعنی خسته تر از قبل! این روزها حفظ ظاهر هم برایم مشکل شده . هر چه با خود کلنجار میروم که من همان دختر پر سر و صدا و با انرژی هستم با همان شیطنتها و زبان دراز همیشگی و دیگران باید فقط این چهره را از من ببینند،باز نمیشود و اخمهایم در هم میرود و میشوم برج زهرمار!

حالا اینها به کنار؛وقتی خسته تر میشوم که کسی این خستگی را نمیفهمد و درک نمیکند،دلم وقتی به درد می آید که بعضی ها هر وقت تنها میشوند و نیاز به درک شدن دارند یاد من میکنند و از من توقع فهمیدن دارند،اما وقتی خودم در چنین شرایطی قرار میگیرم احساس نمیکنند که به آنها نیاز دارم!گفتم به آنها نیاز دارم اما این نیاز نه به خاطر خودم بلکه به خاطر خودشان میباشد،پارادوکس است،اما اگر کسی توانایی فهمیدن داشته باشد حرفم را میفهمد...

شاید پشتکار هم حد و اندازه ای دارد و من زیاده روی کرده ام،بارها از غریبه و آشنا شنیده ام که گفته اند ما اگر جای تو بودیم همان اول جا میزدیم! اما خدا رو شکر که من جای خودم هستم نه هیچ کس دیگر...

پشتکارم خسته ام نکرده که اگر قرار بود از این چیزها خسته شوم الان حال و روزم این نبود و به اینجا نمیرسیدم،دلخورم از کسانی که سوء استفاده میکنند و دلخورم از دلیل خستگی هایم!

واقعا نمیدانم اگر خدا نبود چه میکردم،دلم فقط به عدل و انصاف خدا خوش است،به خوبی دریافته ام از آدمهایش بخاری بلند نمیشود!هوای دلگیر این روزهایم را دوست ندارم،پستهای وبلاگم را که هر کدام حکایت از دلگیری و شکسته دلی دارد دوست ندارم،اما چه کنم که شرایط جوی تا اطلاع ثانوی همین است و انگار حق دخالتی در این زمینه ندارم!

دیگر حرفی نیست جز اینکه بد خلقی های این روزهایم را ببخشید...

 

یا خدا...

 

چهارشنبه 8 مهر1388 |

 

یک سبد حرف نگفته...


ادامه مطلب...

یکشنبه 5 مهر1388 |

 
 
نویسندگان
ریحانه
ریحانه سادات یاسینی

 

آرشيو مطالب
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386

 

پیوند ها
دکتر علی شریعتی
گروه اندیشه رادیو جوان
منطقه اختصاصی
بوی باران
سلام
کافه طنز
ساعت 16
افسانه قیصر خواه
علیرضا فتحی پور
میثم فکری
فریدون مشیری
فروغ فرخزاد
مدیر فیروزه ای
اقای حسینی
قاسم اورنگی
نسیم صباغان
فاطمه صداقتی
سعید پور محمودی
معصومه ملالو
حامد مرادیان
اکرم زمانی
عطیه عسگری
IQ
جامعه جوان
حلقه وب
از «الف» تا «ی»...
یار دبستانی من!
زهره بهتاج
مریم مقنی پور
40چراغ
منصور ضابطیان
نیما دهقانی
نیما اکبر پور
بزرگمهر حسین پور
هانیه جوادی منش
زینب قوام
نارسیس
مجتی آذری
حامد مشکینی
عرفانه جوان دوست
شهرزاد همتی
نون.الف
حامد غفاری
امید محمود زاده
رعنا شمس
ارکیده هاشمی
ستاره نجف آبادی
وحید نیکو قدم
آسمانی

 

 امكانات جانبي
RSS 2.0